سلام
طبق معمول بگو بخندمون براه بود که تلفن زنگ زد . داداش کوچیکه گوشی و برداشت و من و خواهرم همچنان به مسخره بازی ادامه میدادیم. قیافه ی داداش کوچیکه شده بود مثل وقتایی که خجالت کشیده .پرسیدیم کی بود؟
گفت نمیدونم با خواهر بزرگه کار دارند. خواهرم رفت داخل اتاق و داداش کوچیکه ناپدید شد . یه ربعی طول کشید . خواهرم بایه قیافه ی خجالت کشیده اومد بیرون . پرسیدم کی بود ؟
گفت : نمیدونم با تو کار دارند!هنوز خنده رو لبام بود . گوشی رو که برداشتم دیدم یه نفر پشت خط به غلط کردن افتاده و داره به خودشو جد و ابادش ناسزا میگه و به تمام مقدسات قسم یاد میکنه که قصد مزاحمت نداره!!
ظاهرا این بنده ی خدا محل کارش منو دیده بوده و واسه پسر خاله اش (که سفارش کرده بوده یه زن خوب و بی مانند و بی مثال واسه اش پیدا کنند! )پسند کرده بوده و بدون هماهنگی با من شماره ی منزل رو از محل کارم گرفته و این فاجعه رو در سه مرحله رقم زده.
به داداش کوچیکه میگه : منزل آقای فرغونچی؟ واسه یه امر خیر مزاحم شدم .که داداش کوچیکه گوشی رو میده دست خواهر بزرگه و بعد دوساعت فک زدن که با هم به تفاهم میرسن تازه خواهر بزرگه میپرسن معرف شما کی بوده که طرف اسم محل کار منو میبرن و تازه گوشی رو میدن دست شهرزاد بیچاره !
داستان این خواستگار با نمک رو تو یه پست جدا مینویسم براتون .
پ آ ۱- مرد حسابی درسته داداش کوچیکه صداش خروسک داشت و نشون نمیداد یه پسر بچه اس ولی اول کاری سراغ ننه ای بابایی کسی رو بگیر ! نه که سر صحبت رو با هرکی گوشی برداشت باز کن . داداش کوچیکه سنگ کوپ کرد جون تو !
پ آ ۲- ایضا مرد حسابی اول نشونی بده طرف مورد نظر رو پیدا کن بعد سفره ی دلتو باز کن . خوبیت نداره والله بین دو تا خواهر !!
پ آ ۳- بعضی وقتا بد نیست واسه خواهر کوچیکه خواستگار بیاد بلکه خواهر بزرگه حساب کار بیاد دستش !گرچه خاطره ی این بنده ی خدا رفت تو آرشیو خواستگارام
پ آ ۴-آخرشم من ۵ ماه زودتر از خواهر بزرگه عقد کردم ! همچین.