تلخ و شیرین !!

سلام

هم سن و سال مهندس بود . کارشناسی هم دوره بودند باهم . سرما خورده بود شدید. معمولا واسه پذیرایی لیمو شیرین نمیارم ولی چون دوستش سرما خورده بود آوردم . . مهندس لیمو شیرین رو چهار قاچ کرد و گفت: مهندس خیلی شیرینه . سریع بخور تا تلخ نشده .

دوستش یه نگاهی کرد و با تعجب پرسید چی رو بخورم ؟ همسرم گفت : معلومه لیمو شیرین رو !

مات و مبهوت  و یه قاچ برداشت وبا یه نگاه عاقل اندر سفیه بهمون گفت : مگه لیمو شیرینم شیرینه ؟ ؟

وجدانا اولش فکر کردم داره شوخی میکنه ولی بعد برامون توضیح داد که تو این سی و چند سال لیمو شیرین رو به سبک پرتقال پوست می کنده و میخورده

پ آ ۱- اینجاس که نقش تربیتی خانواده محرز و مشخص میشه

پ آ ۲- من نمیدونم این بنده ی خدا حتی یه لحظه هم به صفت : شیرین !!لیمو فکر نکرده ؟

پ آ ۳-باور کنید که ایشون از ای کیوی فوق العاده بالایی برخوردارن .

پ آ ۴-  از خوشحالی شده بود رابینسون کروزوئه

نطق قبل از دستور

سلام

عمه ی پدر شوهرم خدا بیامرز زن بسیار خوب و دوست داشتنی بود .اما گاهی که اعصابش به هم میریخت شروع به حرف زدن میکرد و اونوقت حوصله میخواست که دم دستش بند بشی والا مخت سوت میکشید . در یکی از همین روز ها که عمه از مسئله ای به شدت عصبانی بوده  سوار ماشین پدر شوهر از همه جا بی خبر من میشه و استارت کلام رو میزنه و یا علی مدد

پدر شوهر بینوا اول چند تا  چند عکس العمل نشون میده و می بینه خیر  امروز از اون روزاس و این قصه سر دراز دارد بنابراین بی توجه به حرفهای عمه زیر لب ترانه ای قدیمی رو زمزمه میکرده و فقط صدای عمه رو میشنیده ولی به حرفاش  گوش نمیداده.

تا اینکه  بعد از یه پیچ تند پدر شوهرم متوجه میشه که حرفای عمه قطع شده و دیگه صداش نمیاد .   

وقتی به عقب برمیگرده میبینه در ماشین بازه و عمه نیست . متوجه میشه که سر پیچ اون بنده ی خدا از ماشین پرت شده پایین . !!!

برمیگرده عمه رو سوار میکنه و لی عمه تا خونه لام تا کام حرف نمیزنه .

پ آ ۱- اینم یه راه حل کاربردی واسه آدمای پر حرف !

پ آ ۲ -اینجاس که میگن پیچ پیچید عمه نپیچید .

پ آ ۳- پدر شوهرم سمبل خونسردیه تو فامیل ولی در مقابل عمه قیافه اش دیدنی میشد .

پ آ ۴- همیشه از بسته شدن در ماشین مطمئن بشید بعد نطق کنید .

مدیریت بحران

سلام

معمولا گیر پدر مادرا اینه که بچه شون نیمکت اول بشینه . غافل از اینکه اگه بچه شیطون و نا آروم باشه اول و آخر کلاس هیچ فرقی نداره واسش. روز دوم بود .برادر بزرگ یکی از شاگردام اومد و گفت : خانوم فرغونچی هادی باید نیمکت اول بشینه !

گفتم جناب بفرمایید بذارین ما به کار و زندگیمون برسیم . اگه شهرزاد فرغونچیه  میدونه هادی رو کجا بنشونه . دلخور شد و رفت .فرداش خواهر بزرگه اش اومد که خانوم فرغونچی الا و بلا هادی باید نیمکت اول بشینه !گفتم : خانوم محترم بنده مدیر کلاسم اجازه بدین بنده تشخیص بدم کی کجا بشینه!! همه ی خانواده ها همین انتظار رو دارن . دیروزم برادر بزرگش اومده امروز شما .فردا و پس فردا قراره پدر مادرتون بیان اینکه نشد . غش کرد از خنده . دیگه داشتم کم کم فکر کاهگل میکردم که نفس عمیقی کشید و گفت من و اون آقای دیروزی پدر و مادر هادی هستیم  نه خواهر برادرش !!!

باورم نمیشد آخه اونا سنی نداشتند که تازه یه بچه ی ۷ ساله هم داشته باشند. ولی خب ظاهرا یه دختر خاله پسر خاله ی یزدی بودند که خیلی خیلی زود ازدواج کرده بودند و بچه دار شده بودند. ولی وجدانا خودشون همبازی بچه شون بودند ضمن اینکه هادی با پدر مادرش عینهو سه قلو بودند.

پ آ ۱- دعواهای این سه تا که گاهی به کلاس کشیده میشد خنده دار بود.

پ آ ۲-تربیت بچه خیلی مهمه . بعضی فقط بچه دار میشن !

پ آ ۳-هادی رییس مطلق پدر و مادرش بود .

پ آ ۴- چون قد بلندی داشت هرگز نیمکت اول ننشست .

یک فروند ننجون

سلام

تازه عقد کرده بودیم و من خیلی خانوم بودم و مهندس خیلی آقا!!فردای روز عقدمون اومد دنبالم که بریم خونه ی دایی (دایی مادر شوهرم که قبلا استاد زبان ما بودند)واسه دست بوس ننجون !

پرسیدم ننجون دیگه کیه؟ گفت مادر مادربزرگم !!گفتم خدا عمرشون بده مگه ایشون در قید حیاتند ؟ گفت بله .فقط دیگه نه چشش میبینه نه گوشش میشنوه .اختلال حواس داره . اونجا رفتیم باید داد بزنی خودتو معرفی کنی!!!

توی راه هی با خودم کلنجار میرم بهش بگم بابا من روم نمیشه داد بزنم. زشته واسه تازه عروس ! ولی روم نمیشه چیزی بگم که میبینم بله در خونه ی دایی هستیم . خدایا خودت رحم کن.

شاید باورتون نشه همینکه وارد اتاق ننجون شدیم دستاشو باز کرد و گفت : خدا رحمت کنه مادرتو عجب سید باطن داری بود . بابات هنوز زن نگرفته ؟ دختر خواهرت که نامزد بود عقد  کرد ؟ بچه ی برادر دومیت به دنیا اومد؟ خواهرت ازدواج کرد ؟ عموت ماشینشو عوض کرد؟ و....

یه نگاهی به مهندس کردم و گفتم اگه ایشون که چشاش نمیبینه و گوشاش نمیشنوه و اختلال حواس داره اینه الباقی طایفه ات چه جور آدمایی اند که هم چشم دارن هم گوش هم حواس جمع ؟؟

در حال رد و بدل کردن این معانی بودیم که ننجون شروع کرد به اجرای پانتومیم!! مهندس ترجمه کرد که: ننجون میگه زود ازدواج کن شبا بیاد تو دلت بخوابه تنها نباشی !!!

پ آ ۱- رمانتیکترین قسمت ماجرا پانتومیمش بود !منم خجالتی!!

پ آ ۲- عمه ی بنده که معرف حضورتون هستند!!  فکر کنم با ننجون از یه نسل بودند .

پ آ ۳- خدا رحم کرد اختلال داشتند والا نمیدونم به جای پانتو میم چی اجرا میکردن برامون ؟

پ آ ۴- لازم به توضیحه من زن نتیجه ی ایشون بودم .

یک تیر و دو نشان

سلام

طبق معمول بگو بخندمون براه بود که تلفن زنگ زد . داداش کوچیکه گوشی و برداشت و من و خواهرم همچنان به مسخره بازی ادامه میدادیم. قیافه ی داداش کوچیکه شده بود مثل وقتایی که خجالت کشیده .پرسیدیم کی بود؟

گفت نمیدونم با خواهر بزرگه کار دارند. خواهرم رفت داخل اتاق و داداش کوچیکه ناپدید شد . یه ربعی طول کشید . خواهرم بایه قیافه ی خجالت کشیده اومد بیرون . پرسیدم کی بود ؟

گفت : نمیدونم با تو کار دارند!هنوز خنده رو لبام بود . گوشی رو که برداشتم دیدم یه نفر پشت خط  به غلط کردن افتاده و داره  به خودشو جد و ابادش ناسزا میگه و به تمام مقدسات قسم یاد میکنه که قصد مزاحمت نداره!!

ظاهرا این بنده ی خدا محل کارش منو دیده بوده و واسه پسر خاله اش (که سفارش کرده بوده یه زن خوب و بی مانند و بی مثال واسه اش پیدا کنند! )پسند کرده بوده و بدون هماهنگی با من شماره ی منزل رو از محل کارم گرفته و این فاجعه رو در سه مرحله رقم زده.

به داداش کوچیکه میگه : منزل آقای فرغونچی؟ واسه یه امر خیر مزاحم شدم .که داداش کوچیکه گوشی رو میده دست خواهر بزرگه و بعد دوساعت فک زدن که با هم به تفاهم میرسن تازه خواهر بزرگه میپرسن معرف شما کی بوده که طرف اسم محل کار منو میبرن و تازه گوشی رو میدن دست شهرزاد بیچاره !

داستان این خواستگار با نمک رو تو یه پست جدا مینویسم براتون .

پ آ ۱- مرد حسابی درسته داداش کوچیکه صداش خروسک داشت و نشون نمیداد یه پسر بچه اس ولی اول کاری سراغ ننه ای بابایی کسی رو بگیر ! نه که سر صحبت رو با هرکی گوشی برداشت باز کن . داداش کوچیکه  سنگ کوپ کرد جون تو !

پ آ ۲- ایضا مرد حسابی اول نشونی بده طرف مورد نظر رو پیدا کن بعد سفره ی دلتو باز کن . خوبیت نداره والله بین دو تا خواهر !!

پ آ ۳- بعضی وقتا بد نیست واسه خواهر کوچیکه خواستگار بیاد بلکه خواهر بزرگه حساب کار بیاد دستش !گرچه خاطره ی این بنده ی خدا رفت تو آرشیو خواستگارام

پ آ ۴-آخرشم من ۵ ماه زودتر از خواهر بزرگه عقد کردم ! همچین.