آقا گرگه

سلام

رفته بودیم  مسافرت . بچه ی برادرم بی تابی میکرد .دیروقت بود  و صاحبخونه از بی تابی بچه کلافه شده بود . هرکس یه نظری میداد و چون به نتیجه نمیرسید کم کم همه تصمیم گرفتن  بخوابن و الحق در دم  خوابیدن . من دلم نیومد زن داداش رو تنها بذارم . ساعت ۲ صبح بود  و هر دو کلافه شده بودیم .  که زن داداشم کم  آورد و دست به ابتکار جالبی زد . همه جا تاریک و جز صدای خر و پف عمو و عمه و باباو ناله های بچه صدایی نبود . زن داداشم شروع کرد به تعریف کردن داستان شنگول و منگول و حبه ی انگول . چنان ترسناک تعریف میکرد که من آدم گنده تو اون تاریکی از ترس آب دهنمو قورت میدادم . بچه به طرز شگفت آوری ترسید .عذر میخوام :ساکت شد و دیگه نطق نکشید . من یه اشاره به زن داداش زدم که بچه ترسیده و وقتی قیافه ی اشکی و چشای وق زده ی بچه رو دیدیم هر دو با صدای بلند زدیم زیر خنده که با توپ و شر داداش کوچیکه واقعا همگی ترسیدیم و خوابیدیم.

پ آ ۱: تن صداش جوری بود که وقتی میگفت آقاااااقااااااا گرررررررررگه میخواستم از ترس بمیرم.

پ آ ۲: کلا این زن داداش ما خاطره های جالبی از خودش به جا گذاشته .پست جیش

پ آ ۳: بچه تو سنی نبود که مفهوم قصه رو بفهمه فقط از زیر و بم صدا تشخیص میداد که اوضاع از چه قراره

گل نسا

سلام

تو کوچه باغای آبادی قدم زنان میرفت و با خودش زمزمه میکرد. عجله داشت اما بار شیشه ای که داشت سرعتشو کند کرده بود. داشت برای مم تقی ناهار میبرد صحرا . سه چهار سالی بود که عروسی کرده بودند ولی بچه شون نمی شد. یه آن یادش اومد که بارداره و دوباره از شادی تو پوست خودش نگنجید.هوای بهاری سرمستش کرده بود و متوجه اطرافش نبود . همونطور که قدم میزد با خودش میخوند: بهاره آی بهاره      گل نسا بارداره

تو حال و هوای خودش بود که متوجه صدای پایی از پشت سرش شد. برگشت نگاه کرد دید بله یکی از مردای آبادیه. از خجالت قرمز شد و از هولش پرسید شما از کی تا حالا پشت سر منی؟ طرف که مرد رندی بود لبخند زنان گفت : از بهار تا حالا!!

پ آ ۱: این عبارت بهار تا حالا تو محل ما یه ضرب المثل شده. بیچاره گل نسا

پ آ ۲: یه بار تو نامزدیام همسرم از تهران زنگ زد و منو از خواب بیدار کردند اونقدر گیج و منگ بودم که سر برهنه و با موهای پریشون به داماد بزرگمون سلام کردم و هنوز از جلوش رد نشده بودم که یه فروند جیغ الله اکبری از ته دل کشیدم جوری که خواب بعد از ظهر از چشم هر دومون پرید.حیا رو دارین.

پ آ ۳: دلم بهار میخواد ننه.کوچه باغ و صحرا .بخصوص اگه مم تقی خودمون پای پیاده روی بده

آمبولانس

سلام

صلات ظهر بود. آژیر کشان و با آخرین سرعت ممکن حرکت میکرد.مطمئنا اوضاع و احوال مریض داخلش ناجور بود که با این سرعت سرسام آور تو اتوبانای تهروون میروند.

با خودم گفتم حتما سپاه یه مانوری چیزی داشته زخمی  داده . شایدم دوباره یه جا منفجر شده . شایدم رزمایش بوده از کجا معلوم . شایدم...

تو همین فکرا بودم که آمبولانس وقتی خواست سر پیچ  بپیچه درش باز شد و سیخ سیخ کباب داغ بود از آمبولانس به بیرون پرتاب میشد .

با خودم گفتم حتما یه مانوری رزمایشی چیزی بوده و نباید غذای مسئولین دیر میشده والا...

پ آ ۱: احتمالا دیر رسیدن غذا خطر جانی داشته و ما مطلع نبودیم .

پ آ ۲: اینم یه شگرد جدید نظامی جهت تنویر افکار عمومی

پ آ ۳: برای دفعه ی بعد به  آژانس سر کوچه مون آمبولانس سفارش میدم