چای
پدر شوهرم خیلی اهل چای خوردن تو محیط ما به اینجور آدما میگن سوری . یه شب که ایشون خانواده رو بر میدارن و میرن مهمونی صاحبخونه با اطلاع از این اخلاق آقا جون هی را به را واسش چایی می آوردند .تا جاییکه پدر شوهرم که آدم تعارفی ام هست احساس میکنه دیگه توانایی ادامه ی داستان رو نداره . همینطور که صاحبخونه میپرسیده چایی بیارم آقاجونم میگفته دستش شما درد نکنه اونام باز چایی می آوردند تا اینکه سری آخر آقا جون رودربایستی رو کنار میذاره و میگه :من دیگه میل ندارم .
زن صاحبخونه : آخه دیگه آوردم .
آقا جون : حالا که زحمت کشیدین مجبورم بخورم !
صاحبخونه: نه عزیزم همچین مجبورم نیستی!!
قیافه ی آقاجون به برنامه ی دیدنیها تبدیل میشود.
پ آ ۱: پدر گوشت نخور بچه اش قصاب میشه . همسرم من رو هم از چایی خوردن انداخت.
پ آ ۲: کلا نسل پدر و مادرای ما خیلی فجیع چایی خورن .مامان (ره) و بابا منقل بافوری بودن جون تو .
پ آ ۳: فقط و فقط چایی آتیشی روز سیزده به در تو باغ بابام .