آق داداش ما
این برادر آخری ما خیلی آدم اجتماعی نیست . خجالتی و منزوی و...
اگه بهش گفتی یه فرغون آجر ببر میگه باشه اما وقتی کیلومتر ها از بلاگفا دور شده تازه یادش میافته نپرسیده واسه کی باید آجر خالی کنه .
حالا شما تصور کن این آدم چند تا دوست صمیمی میتونه داشته باشه ؟ اصلا چند تا دوست میتونه داشته باشه ؟ ای خاطره مال سالها ی دوریه که هنوز روابط تا این حد باز نبود و حریم ها تا این حد شکسته نشده بود.
آقا یه روز تلفن خونه زنگ زد و آق داداش ما گوشی رو برداشت باورتون نمیشه اگه بگم حول و حوش یه نیم ساعتی گپ زد و گفت و خندید . اونقدر برام جالب بود بدونم اسم این دوست داداش ما چیه که تونسته تا این حد رابطه ی صمیمی با آق داداش ما برقرار کنه که نگو و نپرس .
صدای خنده هاش از اتاق بیرون میومد و منو تحریک میکرد برم گوش وایسم .که ناگهان مثل مرغ سرکنده با پیشونی پر عرق و لپای گل انداخته از اتاق اومد بیرون و گفت : آجی انگار با تو کار دارن!!!!
داشتم رسماشاخ در میوردم .آخه این کی بود که نیم ساعت با تو گفت و خندید حالا با من کار داره .جوابی نداد منم گوشی رو به ناچار برداشتم ۰تا گفتم الو دیدم یکی از اون طرف خط به گ... خوردن افتاده که شهرزاد جون خوبی!؟ به خدا من نشناختم همش فکر میکردم تویی تو رو خدا داداشت چند سالشه؟ واسم دردسر نشه ؟
متعجب پرسیدم :چی شده مرضیه ؟
جریان رو توضیح داد و گفت : یه نیم ساعتی از هر دری سخنی گفتیم و خندیدیم تا لحظه ی آخر که بهش گفتم : خب شهرزاد جون کاری نداری ؟ تا اسم تو رو آوردم گفت ااااااا شما با خواهرم کار داشتین و اومد صدات کرد !!! صداهاتون چقدر به هم شبیهه؟
حالیش کردم آق داداش ما ۵ سال و اندی از من کوچیکتره وبچه تر از این حرفاس که بخواد دردسری واست درست کنه.
اون دوستم هرگز دیگه خونه ی ما زنگ نزد .
پ آ ۱-به نظر شما جالب نیست داداش من نیم ساعت با کسی گفته و خندیده که اصلا نمی شناخته؟ آخه دوست صمیمی ام داشت یه چیزی!!!!!
پ آ ۲-مرضیه زرد کرده بود و الا میشد از این خاطره یه سوژه ی درست درمون بسازم و بذارمش تو فرغون ولی واقعا ترسیده بود بنده ی خدا
پ آ۳- ۱۶ -۱۷ سال پیش همه چی طعم دیگه داشت رنگ دیگه ای داشت یاد باد آن روزگاران یاد باد.