داستانهای باور نکردنی

سلام

قم که سکنی داشتیم هر روز درگیر یه مهمون تازه و یه داستان تازه بودیم .چون خونه ی ما دوطبقه ی مجزا داشت هم ما راحت بودیم هم مهمونایی که به هر بهونه ی موجه یا غیر موجه ما رو مینوازیدند(هتل هیلتون) . این داستان خاطره انگیز مال روزیه که یکی از دوستای خر حزب الهی من از اصفهان تلفن زدند و فرمودند امتحانات حوزه شروع شده و ایشون به دنبال جای دنجی برای مطالعه هستند و قصد عزیمت به شهر مقدس قم رو دارند.ما به حضور همچین دوستانی تو خونه عادت داشتیم اما قصه از اونجایی شروع شد که یکی از فامیلهای همسرم از شهرک غرب تهران  تلفن زدند و گفتند جهت نوازیدن ما و تقدیم چشم روشنی خرید خونه تشریف میارن . طرف هم ضد نظام دو آتیشه ! زن و شوهر داشتیم فکر میکردیم چه راهکاری پیدا کنیم که اینا با هم درگیر نشن که تلفن به صدا در اومد . یکی از شاگردام بود که از خوابگاه دانشگاهشون تماس میگرفت جهت عزیمت به منزل ما .سالها پیش پدرش به رحمت خدا رفته بود و مادرش به تازگی ازدواج موقت کرده بود این بنده ی خدا هم میخواست مزاحم این دو نوگل شکفته نباشه که منزل ما محل خوبی به  نظرش رسیده بود. حقیقتا از فاجعه ای که در حال اتفاق بود به خودم لرزیدم و صراحتا به شاگردم جواب رد دادم .اگر چه از نظر اعتقادی سیاسی  حد وسط  دو مهمون اول بود اما احساس کردم گنجایش اتفاقات در راه رو نخواهم داشت . تلفن رو که قطع کردم همسرم بعد از شنیدن ماجرا مجبورم کرد به نفر سوم زنگ بزنم و ضمن عذر خواهی رسما از ایشون دعوت به عمل بیارم .خلاصه ماهم سمعا و طاعتا و شاگردمان هم بشکن و بالا بندازان قبول کرد. جای شما خالی که این رفیق ما حاج آقا حاج آقا را بار این فامیل ضد نظام همسرمان کرده بود و  اونم فحش های مودبانه رو نثار کسانی میکرد که با کشتی از مملکت طلا خارج میکنندو این شاگرد ماهم با چشمهای وق زده و دهان باز مانده حال و روز ما رو تماشا میکرد.خلاصه بعد از زیارت و صرف ناهار و افضاضه ی فیض رفیق خر حزب الهی ما قهر کرد و با گفتن این جمله که: فکر نمیکردم مهندس همچین فامیلایی داشته باشه !!! به منزل یکی از دوستان مشترکمان رجعت فرمودند. فامیل همسرمان هم با گفتن این جمله که: مهندس فکر نمیکردم از این فاطی کماندوهای اطلاعاتی تو خونه ات راه بدی !!!ما رو با صرف شام شرمنده فرمودند. شاگردمان هم نادم و پشیمان و از اینکه قبول زحمت کرده بودند  ما رو با صرف شام شرمنده نموده و شب آرامی رو در کنار ما سپری کردند.

پ آ ۱: دلم برای خودم سوخت .

پ آ ۲: تنها افراد سیب زمینی اون مهمونی من و همسرم بودیم .هرکس یه سازی میزد وما تحمل میکردیم .

پ آ ۳: از وقتی آمده ایم اصفهان در هتلمان را گل گرفته ایم اساسی اما گاهگاهی دوستان قمی ما رو مینوازند.

پ آ ۴: من سالهای ۷۸تا۸۱ معاون یه مجموعه ی فرهنگی بودم که شاگردا یا بهتر بگم دوستای خوبی داشتم .نفر سوم یکی از هموناس.

پ آ ۵: تشریف بیارین  منزل ما .خوشحال میشیم از هر صنف و سن و هر عقیده و تفکری ! من وهمسرم تحملش رو داریم .

دروغ مصلحتی

وقتی رسیدیم حول و حوش ۱۰صبح بود اما فرصت نکرده بودیم توی مسیر صبحانه بخوریم .وقتی صاحبخانه سخاوتمنانه تعارف به صبحانه کرد فکر کردیم با یک دروغ مصلحتی سر و ته قضیه را هم می آوریم. پس گفتیم خوردیم . صاحبخانه حرفمان را باور کرد اما به آن اکتفا نکرد و سفره ای پهن شد که بوی نان و پنیر و سبزی و خیار و... محلی اش آدم صبحانه خورده را دیوانه میکرد چه رسد به ما که ناشتا هم بودیم .ناجوانمردانه حمله کردیم و نمیدانستیم لقمه را کجایمان بگذاریم .به سرعت بشقابهای پنیر و کره و خیار  و سبدها ی سبزی پر و خالی میشدند.

آنقدر خوردیم که دیگر جا برای چای بعد از به اصطلاح صبحانه نداشتیم چه رسد به ناهار. خواستیم صاحبخانه را در جریان بگذاریم که دیدیم بنده ی خدا با قیافه ای مبهوت برای ناهار ظهر یک گوسفند قربانی کرده.

 پ آ ۱: طرف با خودش گفته :صبحونه خورده شون این بود وای به ناهار و شام !!!!

پ آ ۲: حال دوستان ما با شکم  پر و بوی کباب تازه دیدنی بوده خصوص که دوستان  نازنین اصفهانی هم بودند.

پ آ۳: فکر کن این دوستای ما برای امر خیر تشریف برده بودن .من بودم جواب رد میدادم .