دروغ مصلحتی
وقتی رسیدیم حول و حوش ۱۰صبح بود اما فرصت نکرده بودیم توی مسیر صبحانه بخوریم .وقتی صاحبخانه سخاوتمنانه تعارف به صبحانه کرد فکر کردیم با یک دروغ مصلحتی سر و ته قضیه را هم می آوریم. پس گفتیم خوردیم . صاحبخانه حرفمان را باور کرد اما به آن اکتفا نکرد و سفره ای پهن شد که بوی نان و پنیر و سبزی و خیار و... محلی اش آدم صبحانه خورده را دیوانه میکرد چه رسد به ما که ناشتا هم بودیم .ناجوانمردانه حمله کردیم و نمیدانستیم لقمه را کجایمان بگذاریم .به سرعت بشقابهای پنیر و کره و خیار و سبدها ی سبزی پر و خالی میشدند.
آنقدر خوردیم که دیگر جا برای چای بعد از به اصطلاح صبحانه نداشتیم چه رسد به ناهار. خواستیم صاحبخانه را در جریان بگذاریم که دیدیم بنده ی خدا با قیافه ای مبهوت برای ناهار ظهر یک گوسفند قربانی کرده.
پ آ ۱: طرف با خودش گفته :صبحونه خورده شون این بود وای به ناهار و شام !!!!
پ آ ۲: حال دوستان ما با شکم پر و بوی کباب تازه دیدنی بوده خصوص که دوستان نازنین اصفهانی هم بودند.
پ آ۳: فکر کن این دوستای ما برای امر خیر تشریف برده بودن .من بودم جواب رد میدادم .
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۳:۲۵ ب.ظ توسط فرغونچی
|