یک بازی آبدار
بابای من سمبل دماغه تو فامیل.تولد مامان خدا بیامرزم اول فروردینه !ربط داره به هم . من کوچیک بودم . خسرو کوچیکتر از من .واسه تولد مامانم خونه رو با کاغذ کشی تزیین کرده بودیم .ولی بعد از تولد هنوز آثارش به در و دیوار بود . عید بود و تو خونه تکونی بخاریا جمع شده بود . ولی از سرما ناچار شدیم با چراغ علا الدین که اون زمان مرسوم بود خودمونو گرم کنیم . خسرو خنده خنده اومد جلو و گفت دارم با بابا بازی میکنم . تو هم بیا کیف میده . پرسیدم چه بازی؟گفت: کاغذ کشیا رو گوله میکنم میزنم بهش اونم میدوئه دنبالم .
بازی هیجان آوری بود واسه سن ما . ولی وقتی قرار شد منم شرکت کنم خسرو نامردی نکرد و یه گوله ی گنده ی گنده درست کرد و از پشت در اتاق پرتش کرد سمت بابا . تا اینجا ی بازی خوب بود اما زمانیکه کاغذ افتاد داخل چراغ و اونم شعله کشید و دماغ نازنین بابا به طرز ناجوری سوخت دیگه خوب نبود .
هرسه همزمان شروع کردیم دویدن .اما مطمئن بودم بابا به هر قیمتی شده ما رو خواهد گرفت و مهمتر از اون خواهد نواخت .خسرو چون پسر بود زحمت کشید و از در و دیوار فرار کرد ولی من ساده رفتم تو اتاق و پشت پرده قایم شدم و دستامو گذاشتم جلو چشام تا بابام منو نبینه .دقیقا مثل کبکی که سرشو کرده زیر برف!!صدای خسرو رو میشنیدم که داره به بابا میگه: میخوای بگم شهرزاد کجا قایم شده ؟! بابا بنده ی خدا بی خبر از همه جا گفت :آره .و محل اختفای من لو رفت . خیلی ترسیده بودم . بابا به زور دستامو از صورتم جدا کرد و اولین و آخرین کشیده ی زندگیمو نواخت . احساس میکردم افتادم تو جوب آب . هنوز داشتم گریه میکردم که دوباره بابا دستامو از صورت جدا کرد و با نوازش خواست دیگه گریه نکنم . یادمه گفت : عیده دخترم گریه نکن . پاشو پاشو برات شیرینی آوردم . از اونایی که دوست داری ! خیلی دلم میخواست واسش ناز کنم ولی من وقتی تحکمش رو دیدم متوجه شدم من امروز موظفم خوش بگذرونم چون عیده !
پ آ ۱- زمان بچگی ما پدر سالاری بود ننه.
پ آ ۲- جالبه بدونین دماغ من به بابا کشیده اهل عمل و این حرفام نیستم
پ آ ۳- جالبتر اینه که دماغ مهندسم بله و من فقط نگران بچه مونم که به جای دماغ یه وقت خرطوم نداشته باشه
پ آ ۳-داداش من نامرد بودولی الحمدلله اونو تو بچگیاش جا گذاشت .الان خیلی مدیونشم .
. عنان بریده بیلچه را ربودیم وسخت مراقب بودیم که گول شیطان رانخوریم .که اگر چنانچه مادر خدابیامرزمان بیلچه را میدید طاقت از کف میداد و در ملا عالم آنرا بر ملاج مبارکمان میکوبید
.وپاک در محل بی آبرو میشدیم . بنابراین در یک حرکت محیرالعقول بی اذن مادر به خانه رجعت نموده مشغول بازی شدیم و در پایان بیلچه را در مکانی که به عقل جن هم نمیرسد پنهان نمودیم به گونه ای که اکنون پس از بیست و اندی سال هنوز که هنوز است خودمان آنرا نیافته ایم