ما اومدیم...
دارم بچه رو شیر میدم .خواهرا و زن داداشا بعد از شستن ظرفای ناهار دورم نشستن و از هردری سخنی . فاطمه بی هوا میاد تو اتاق و میگه : عمه جان علی موهای زهرا رو کشید ! راه و بیراهش میکنن و ردش میکنن بره
دقیقه به دقیقه: زن عمو میلاد خاک پاشید به امیر
امیر علی منو هل داد
فلانی با من قهر کرد
بهمانی موفشو کشید بالا و...
احساس خفگی بهم دست داد .گفتم فاطمه جان بسه دیگه چقدر شکایت میکنی خدا به داد معلماتون برسه
دختر خواهرم پرید وسط حرفم که : من اصلا شکایت نمیکنم !!
به به و چه چه به هوا گفتم آفرین چه دختر خوبی اینو میگن یه دسته گل فاطمه باید ازش یاد بگیره .اما دختر خواهرم که حرفش نیمکاره مونده بود ادامه داد : همش بچه ها از من شکایت میکنن!!!
اتاق منفجر شد از خنده قیافه ام دیدنی بود .
پ آ ۱: اجازه بدیم حرف بچه ها تموم بشه بعد قضاوت کنیم .
پ آ ۲: توصیه ی اکید کردیم ادامه ی جمله شو جایی نگه .
پ آ ۳: دختر خواهر ما احتمالا جزو دسته ی اراذل و اوباش مدرسه شون باید باشه .