پاره آجر!؟

سلام

مامانم همیشه میگفتن : حیا مانع روزیه.

 

ادامه نوشته

خودش میدونه

سلام

به مناسبت سالگرد ازدواجم

گوشی رو که برداشتم صدای ناشناس مردی بود که مرگ مادرم رو تسلیت میگفت . پرسیدم شما؟ گفت : مدتهاست که دنبال فرصتی ام تا با شما راجع به پیشنهادی که چند وقته بهتون دادم صحبت کنم. گفتم اینجا محل کارمه و واسه صحبت  مناسب نیست .

گفت: منم امشب دارم میرم تهران . تلفن خوابگاه رو از خواهرم بگیر و سر فرصت مناسب زنگ بزن چون میدونم پدرتون مخالفن برای من امکان تماس با منزل هم نیست . بعدشم تو ایکی ثانیه شماره ی خوابگاه رو خودش بهم داد.اشتیاق عجیبی تو حرفاش بود یه جورایی  بیقراری وخواهش توصداش معلوم بود.

تا شب همش با خودم کلنجار میرفتم که زنگ بزنم نزنم ؟ مثلا اون خواستگار منه اونوقت من زنگ بزنم تکلیف غرورم چی میشه؟ خب حق با اونه نه محل کار من میشه حرف زد نه بیچاره جرات داره خونه تماس بگیره !!چیکار کنم خدایا ؟

بالاخره دل به دریا زدم تو یه فرصت مناسب و با ترس و لرز گوشی رو برداشتم و شماره ی خوابگاه رو گرفتم . چقدر اشغال بود . بالاخره وصل شد و من اسم و مشخصات مهندس رو به اپراتور دادم تا اسمشو پیج  کرد و گوشی برداشته شد . تصورم این بود که تک تک ثانیه ها رو شمرده تا من زنگ بزنم .

وقتی سلام کردم احساس کردم اون صدا  گرمی صدای صبح رو نداره . پرسیدم آقای فلانی؟گفت : نه ایشون تشریف ندارند شما ؟ به اته پته افتاده بودم .نمیدونستم باید خودمو کی مهندس معرفی کنم . واقعا ما با هم چه نسبتی داشتیم آیا؟ مغزم کاملا هنگ کرده بود و کلمات از صفحه ی حافظه ام فرار کرده بودند.تنها کلماتی که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم : خودشون میدونن!!! خداحافظ

وقتی گوشی رو قطع کردم تازه متوجه شدم چه گندی زدم .حالا اینو چه جوری درستش کنم ؟ خب فرداش زنگ زدم و قبل از صحبت مهندس گفت که اوضاعش تو خوابگاه خیلی بی ریخته.صحبتهامون و کردیم و به توافق رسیدیم اما روزگار (پدر من و مادر مهندس!!!)ما رو بعد از ۳ سال به هم رسوند .

پ  آ ۱:تا مدتها تو خوابگاه بهش میگفتند: حال آقای خودش میدونه چطوره؟

 پ آ ۲: اون دوستی که گوشی رو برداشته بود به مهندس توصیه میکنه تحت هیچ شرایطی با من ازدواج نکنه . چون من یه دختر پرو هستم  که به خودم اجازه دادم به پسر مردم زنگ بزنه !!

پ آ ۳: بعد ها اون دوستش همراه با همسرش به منزل ما اومدند و به قول مهندس رسما به غلط کردن افتاد  بنده ی خدا.(آیکون یه همسر نمونه فرغون  به دست )

پ ن ۴: تا لحظه ای که بله گفتم نمیدونستم همسرم مهندسی الکترونیک دارند چون ملاکهای مهمتری داشتم.تکرار این خاطرات برای من و همسرم لذت بخش  وزیباست.                 

 

اگه بسونن

سلام

پدر بزرگ پدر شوهر و مادر شوهرم پیر مرد باطن داری بوده که در زمان خودش با دادن آب آستین مریض شفا میداده.

یه روز روحانی محل بالای منبر داشته از  عدم سخت گیری پدر مادرها در رابطه با ازدواج میگفته و از فواید زود شوهر دادن دختران  

سخنرانی در نقطه ی اوج خودش بوده و حاج آقا با فریاد مردم رو مخاطب قرار میده که: ایها الناس دختراتونو تو خونه نگه ندارین شوهر بدین برن تا به گناه و معصیت آلوده نشن .

پدر بزرگ محترم رو میکنن به سمت ایشون و میگن :حاج آقا مسئلتن !

حاج آقا :بفرمایید پدر جان

پدر بزرگ:حاج آقا اگه بسونن 

(یعنی حاج آقا جون نفست از جای گرم بالا میاد اگه دختر خواستگار داشته باشه تو این سن و سالی که شما میگی بگیرنش حرفی نیست . و الا کاری از کسی ساخته نیست )

 آ ۱: هر وقت یه کار نشدنی پیش روی فامیل باشه با این خاطره از اون خدا بیامرز یاد میکنن.

پ آ ۲:این نشون میده مشکل خواستگاری فقط مربوط به زمان حال نیست  قدیما م بله

پ آ ۳: کجایی پدر بزرگ که تشنه ی یه آب آستین تگری ام

تسویه حساب

سلام

مادر بزرگ عروس خاله ی همسر من زنی بسیار کد بانو بوده وخود را  به امر خطیر قابلمه سابی بسیار مقید و ملتزم میدانسته .

درسفری که به مشهد مقدس داشته  در مهمانپذیری اسکان میابند که ظروفی جهت آشپزی در اختیارشان قرار میگیرد .مادر بزرگ با دیدن قابلمه چادر به کمر بسته و به سابیدن قابلمه ها مشغول میشود تا نتیجه ی دلخواه که همانا سفیدی و برق زدن قابلمه هاست حاصل گردد .

لهذا روزیکه جهت تسویه حساب به صاحب مهمانپذیر مراجعه میکنند نامبرده از شناخت قابلمه ها در میماند و اذعان میدارد اینها قابلمه های ما نیست و از پذیرفتن ظروف سر باز میزند .که پس از تهدید مادر بزرگ به سابیدن سایر قابلمه ها بی برو برگرد ظروف را تحویل گرفته و بر تخم چشم راست میگذارند .

پ آ ۱: خداییش قدیمیا هر چی امکانات نداشتن جاش حوصله و صبر داشتن

پ آ ۲: من جای مهمانپذیریه بودم مادر بزرگ رو استخدام میکردم .

پ آ ۳: حداقل یه تخفیفی بهشون میدادم .

پ آ ۴:یا امام رضا دلم برات تنگ شده .