سلام

رفته بودیم  مسافرت . بچه ی برادرم بی تابی میکرد .دیروقت بود  و صاحبخونه از بی تابی بچه کلافه شده بود . هرکس یه نظری میداد و چون به نتیجه نمیرسید کم کم همه تصمیم گرفتن  بخوابن و الحق در دم  خوابیدن . من دلم نیومد زن داداش رو تنها بذارم . ساعت ۲ صبح بود  و هر دو کلافه شده بودیم .  که زن داداشم کم  آورد و دست به ابتکار جالبی زد . همه جا تاریک و جز صدای خر و پف عمو و عمه و باباو ناله های بچه صدایی نبود . زن داداشم شروع کرد به تعریف کردن داستان شنگول و منگول و حبه ی انگول . چنان ترسناک تعریف میکرد که من آدم گنده تو اون تاریکی از ترس آب دهنمو قورت میدادم . بچه به طرز شگفت آوری ترسید .عذر میخوام :ساکت شد و دیگه نطق نکشید . من یه اشاره به زن داداش زدم که بچه ترسیده و وقتی قیافه ی اشکی و چشای وق زده ی بچه رو دیدیم هر دو با صدای بلند زدیم زیر خنده که با توپ و شر داداش کوچیکه واقعا همگی ترسیدیم و خوابیدیم.

پ آ ۱: تن صداش جوری بود که وقتی میگفت آقاااااقااااااا گرررررررررگه میخواستم از ترس بمیرم.

پ آ ۲: کلا این زن داداش ما خاطره های جالبی از خودش به جا گذاشته .پست جیش

پ آ ۳: بچه تو سنی نبود که مفهوم قصه رو بفهمه فقط از زیر و بم صدا تشخیص میداد که اوضاع از چه قراره