شاه
باباش از بازاریای قدیم بود .چون بعد از هفت تا داغ این پسر کاکل زری گیرش اومده بود مادرش اونو یه لحظه ام از خودش جدا نمیکرد .تا اینکه یه روز تو بازار پیچید که رضا شاه فردا از بازار دیدن میکنه .پسره پاشو کرد تو یه کفش که فردا منو با خودت ببر بازار میخوام شاه رو ببینم .باباش چون میدونست شلوغ میشه قبول نمیکرد تا اینکه با پادرمیونی(شما بخونید اولتیماتوم) مادر فرزند عزیز تصویب شد که فردا راهی بازار بشن . پدر بیچاره به خاطر اینکه قد پسرش نمیرسید از لای جمعیت شاه رو ببینه یه سطل رو وارونه میکنه و پسرش رو میذاره روش . از قضای روزگار زمانی که رضا شاه داشته از جلوی مغازه ی بابای قهرمان داستان ما رد میشده نگاهش با نگاه بچه مو تلاقی میکنه و بچه از ابهت نگاه رضا شاه زبونش بند میاد .
خودش غش غش میخندید و میگفت تا ماه ها کابوس نگاه شاه رو میدیدم و از خواب میپریدم و داد میزدم شاااااااااااه .شاااااااااااااه .
مادرم که بچه اشو از دست رفته میدید اجداد شاه رو تا مدتها گور به گور میکرد .
پ آ ۱-این خاطره ی یکی از همسفرامون بود که ۷۰-۸۰ سال رو شیرین داشت.
پ آ ۲- بعد از تعریف این خاطره همه شاه صداش میزدند!!شده بود اسم مستعارش انگار
پ آ ۳-شما نمیدونین تو قم باشی و پسر داشته باشی چه ارج و قربی داری ننه.عجیب پسر دوستند !!!البته داشتنش مهمه حتی بعد از هفت تا دختر
پ آ ۴- برام جالبه که پدر بزرگ مادر بزرگای لهیده ی امروز روزی نور چشمی بودند