عبور بافرغون
طنز اجتماعی فعلا
وقتی کاغذ کادو رو باز کرد همه با هم گفتیم : قابلمه اس!!! داداشم گفت بله منتها نسوزه ! **** وقتی قابلمه رو آورد در خونه پس بده رو کرد به من و گفت : شهرزاد خانوم مادر که ماشاالله کدبانواند هنگ کرده بودم! هاج و واج به قابلمه ی مورد علاقه ی مامانم چشم دوخته بودم. همسایه مون که یه زن بیوه تنها بود مصر بود بدونه چه دلیلی باعث سوختگی قابلمه شده . در اون لحظه یه احساس قلبی بهم میگفت قابلمه رو بکوب تو ملاجش و به کدبانوگری این زن پایان بده پ آ ۱- کاش قبل از اینکه توش رو با سیم میسابید یه نگاه به بیرون قابلمه میکرد و بعد... پ آ ۲ -بنده ی خدا فکر میکرد چه خدمتی به مامانم کرده با اون قابلمه شستنش پ آ ۳- هرگز حتی فکر نمیکردم احساس قلبی آدما به ملاج همسایه هاشون مربوط بشه پ ا ۴- حذف شد پست چرا مردان دروغ میگویند . چرا زنان گریه میکنند که خاطر مبارکتون هست؟ خلاصه تا بنده ی خدا معاونمون نفس تازه کنه من با ترس و لرز سلام کردم و توضیح دادم که به قصد خرید کتابی با این عنوان اومدیم که خدا شاهده تا کتاب رو ندید باور نکرد . بعدم که کتاب رو دید چهارتا لیچار بار من کرد و رفت . پ آ ۱- باور کنید منم میدونم اول کتاب رو میخونند بعد نقدش رو ولی... پ آ ۲ -بعد از اون دوتا ماجرا با احتیاط بیشتری به اون پاساژ میرم و با احتیاط بیشترتری عنوانا رو انتخاب میکنم. پ آ ۳-این معاون ما بنده ی خدا به سادات خیلی اعتقاد داره و احترام میذاره .به خدا منم بچه سیدم ! پ آ ۴ - خدا رحم کرد واسه مدرسه مقوا خریده بود موندم اگه خط کش یا تیز بری چیزی خریده بود چه بلایی سرم میومد! به سختی نفس میکشید . صدای هن و هونش تا کوپه ی بغلی میرفت یه زیر شلوار خشایاری راه راه آبی از تو ساکش در آورد .و من با دیدنش به مسافرای دیگه ی کوپه لبخند زدم پ آ ۱:وا ؟ خب هر کس یه جور راحته دیگه . پ آ ۲: لی و جین فقط مال جوونا نیست . مگه پیرمردا دل ندارن ؟ پ آ۳:گاهی تلقین اثر معجزه آسا داره طرفای ساعت ۳ بود . تازه از خرید برگشته بود . خسته و کوفته ! بچه ها هر آتیشی تونسته بودند سوزنده بودند چای و میوه صرف شد و گفتگو های معمولی ادامه داشت . وقتی نگاه جستجو گر خانوم روح الامین رو دنبال میکرد از فکر جاساز زود پزش لذت برد . بچه جیش داشت با لبخند راهنما ییشون کرد و وقتی خواست برای بردن چای دوم برگرده یه آن متوجه شد که خانوم اشتباها به جای دستشویی در حمام رو باز کرده و با تعجب داره به زود پز نگاه میکنه . ؟! پ آ ۱:به نظر شما خانوم روح الامین با دیدن زودپز چه فکری کرد ؟ پ آ ۲: حالا بگید صاحبخونه چه حالی بهش دست داد؟ پ آ ۳: به نظرم تمام ظاهر سازی ها گاهی به یه جیش کوچیک بنده . مراقب باشیم . پ آ ۴: راستی یه آقایی تو محله ی ما هست که بهش میگن زود پز ولی متاسفانه وجه تسمیه شو نمیدونم! سالها پیش که دکتری و مهندسی واسه خودش کبکبه و دب دبه ای داشت و مردم از راه کشاورزی و باغداری و دامداری تو روستا ها ارتزاق میکردند زد و پسر حاج باقر پزشکی قبول شد بالاخره محل مناسبی پیدا کرد و تابلو مطب رو میخ کرد سر در ش و کارشو تو همون روستا شروع کرد. زمستون بود و کوچه ها پر برف . حال مشت خیرالله ناجور بود . پ ن ۱: تا پسر حاج باقر باشه بره فرار مغزها کنه!! پ ن ۲: به نظر شما دکترای حسابی چه شکلی هستند؟ پ ن ۳: آخ چه کنم که همیشه مرغ همسایه غازه !
خب ۱۸-۱۷ سال پیش تازه تفلونا به بازار اومده بودند و برای ما هم تازگی داشت . اما کم کم براحتی تو خونه ها جا باز کرد . اینم بگم که برادرم سربازی تهران بود و اینو از اونجا خریداری کرده بود هنوز تو شهرهای کوچیکتر خبری نبود خب واسه مامان که همیشه با مشکل شستن ته دیگ ظروف رویی(روحی) روبرو بود این قابلمه بهترین گزینه به شمار میرفت . معلوم بود که براحتی باهاش آشپزی میکنه .علاقه ی خاصی به این قابلمه داشت و همه ی ما اینو میدونستیم. ![]()
!! من موندم این قابلمه چطوری به این روز افتاده . آخه مگه چقدر سوخته که توشم سیاه شده .حالا من تا اونجایی که تونستم باسیم سابیدمش
ولی خدا به دور اونقدر بد سوخته که خیلیش تمیز نشد . بابت برنج ممنون نمیدونم چرا برنجی که توش بود اصلا بوی سوختگی نمیداد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بله ! بنده چون یک شخصیت فوق العاده با مطالعه و به روز (آره ارواح عمه کوچیکه ام) در راستای بالا بردن سطح علم و دانش و عقب نیافتادن از دسته نسوان با سواد
بوده و هستم دست همسر گرامی رو پیچوندم و به همان پاساژ معروف بردم . کتاب : لطفا گوسفند نباشید تو بورس بود و من چند تا نقد ازش خونده بود اما علاقمند بودم خود کتاب رو بخونم . همسرم به شدت مخالف بود و میگفت چرا تو فقط میری سراغ جک و جونورا ؟
خب تو هم مثل آدم کتاب بخر ناگفته نماند که قلعه ی حیوانات رو تازه برام خریده بود بنده ی خدا . یک لحظه تن صدام به صورت غیر ارادی بالا رفت و بنده با بیان لین در صدد اقناع همسر گرامی بودم که : چرا برای بالا بردن اطلاعات و کسب مهارتامون کم هزینه میکنیم و فکر میکنیم اضافه است ؟ جمله ی : مثلا همین کتاب گوسفند نباشید...رو هنوز تموم نکرده بودم که احساس سوزش شگرفی در نا حیه ی کمر بهم دست داد و یه آن فکر کردم به جمع عزیزان قطع نخاعی پیوستم
! مهندس خشکش زد و من با نهایت تلاش بصورت اسلموشن به عقب برگشتم و با چهره ی بر افروخته که چه عرض کنم گر گرفته ی معاون مدرسه قبلیمون مواجه شدم . آقا هنوز بنده عرض ادب نکرده بودم که ایشون با الفاظ قصار و سرشار از محبت بنده نوازی فرمودند که: گوسفند خودتی!!
خجالت نمیکشی به همسرت دری وری میگی ؟ آدم به سید اولاد پیغمبر همچین حرفی میزنه ؟ ودر تمام این مدت من داشتم با نگاه سرشار از التماسم به دستش که یه لوله ی گنده از مقوای گلاسه بود نگاه میکردم
که در صورت شلیک ضربه ی بعدی جا خالی بدم .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. احساس خوبی نداشتم . پیش خودم فکر کردم حتما به خاطر جابجایی بار به نفس نفس افتاده . البته خب یه کمی ام چاق بود . حالا بیشتر از یه ربع بود که از حرکتمون میگذشت اما بازم به سختی نفس میکشید . دیدم اووووووو کو تا مشهد . این بابا تا خود مشهد میخواد هن وهون کنه؟
پیش خودم فکر کردم حداقل ۱۸-۱۰ ساعت با هم همسفریم پس نباید حرفی زد که دلخوری پیش بیاد . رو کردم بهش و مودبانه پرسیدم
: ببخشید آقا شما خدای نکرده آسم دارید ؟ البته صدا اونقدر غیر طبیعی بود که برراحتی میشد حدس زد آسم نداره .با یه لهجه ی غلیظ گفت: نه بابا جون این شلوارم خیلی تنگه
. با بدبختی تونستم جلو خندمو بگیرم با اون هیکل با اون سن و سال یه شلوار لی تنگ چسبون پوشیده بود و نفس نفس میزد . خودمو کنترل کردم و گفتم : پدر جون تو وسایلتون پیژامه ندارین؟ بپوشین راحت شین !! انگار که منتظر همچین پیشنهادی باشه گفت : چرا چرا دارم . الان میپوشم .![]()
اما وقتی متوجه شدیم بدون اینکه شلوار لی رو در بیاره جلوی من و مسافرای کوپه زیر شلواری رو روی همون شلوار تنگ و چسبون لی پوشید دیگه کنترل خنده کار هرکسی نبود
. جالب اینکه موقع نشستن تو چشام زل زد و آهی از ته دل کشید و گفت: آخیششش راحت شدم .!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
.سفره رو که پهن کرد هیچ تشریفاتی قائل نشد حتی خورشت رو با خود زود پز آورد کنار سفره گذاشت .پیش خودش فکر کرد واسه کوچکترین کسی که بیاد خونشون چه ببر و بیاری میکنه اما الان ؟ از ادامه ی فکرش لذت برد که خب آدم با این دو تا وروجک ... که صدای زنگ در حیاط بلند شد . همسرش آیفون رو برداشت و بلافاصله در رو باز کرد و با یه لبخند گفت
: آقای روح الامین با خانواده . شوکه شده بود .
اولین ملاقات با این خانواده رو به یاد آورد . اولین چیزی که به چشم میومد دکوراسیون و دسیپلین خانم بود که نشون میداد تا چه حد به موارد جزئی حساسیت نشون می داد.
اولین بار بود که خانواده ی روح الامین به خونش میومدند پس همه چیز باید بدون عیب و نقص باشه .
سفره رو سه سوت جمع کرد و یه لحظه از فکر اینکه اون خانوم با زود پز سر سفره مواجه بشه ترسید
. اولین جایی که به نظرش رسید حمام بود . فکر کرد خانوم روح الامین تو حمام کاری نداره .زودپز رو گذاشت و در رو بست .
و خانوم روح الامین با حالتی ماخوذ به حیا پرسید : ببخشید دستشویی کجاست ؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. حالا حرف پسر حاج باقر بود که دهن به دهن تو آبادی می گشت. القصه بعد از ۷-۸ سال دود چراغ خوردن و تحمیل هزینه های مالی آنچنانی به خانواده بالاخره فارغ التحصیل شد و مثل خیلی از این تازه به دوران رسیده ها خودشو گم نکرد و یکراست برگشت به دهاتی که توش به دنیا اومده بود تا به اهالی همون روستا خدمت کنه.![]()
تب و لرز امانشو بریده بود . دسترسی به شهر غیر ممکن بود . هرچی زن و بچه هاش خواستند ببرنش دکتر قبول نکرد تا هوا تاریک شد و کار از کار گذشت . مش خیرالله میخواست بارش برف قطع بشه و راهی شهر بشه بی خبر از اینکه این برف حالا حالا ها میاد .
صبح روز بعد به حدی حالش وخیم شد که قبول کرد بره مطب روستا . رسیده و نرسیده رو کرد به دکتر و گفت: پسر حاج باقر علی الحساب دو تا حب بده بخوریم تا فردا برم پیش یه دکتر حسابی !!!![]()
![]()
![]()
![]()

